تبليغاتX
به راه روح الله: خاطرات و دل نوشته‌ها، شهدا و دفاع مقدس
شهدا و دفاع مقدس
تنـزيل: قـرآن ‌كريم‌ نـهــــج‌الـبــــلاغــه صحيفه‌ي‌سجاديه مفاتيح‌الجنان‌نوين مقام‌معظم‌رهبري قانون‌اساسي‌ج‌اا گـــــنــــــجـــــــــور لغت‌نامه‌ي‌دهخدا Dik.ir Dictionary
سلام بر ارواح مطهر امام راحل(ره) و شهداي گرانقدر صفحه‌ي‌نخست بايگاني‌ماهانه همه‌ي‌عناوين لـیـنـك R S S نگارنده‌ي‌وبلاگ 'گـالـري‌‌شـهـدا
مَن يَزرَع خَيراً يَحصُد غِبطَةً و مَن يَزرَع شَرّاً يَحصُد نَدامَةً

هر كه بذر خوبى بكارد، شادمانى درو کند و هر كه تخم بدى بيفشاند، پشيمانى ‏درو ‌کند. (بحار الأنوار، ج75، ص373)

مولاي ما، امام هادي - فداك روحي-
دلشكسته‌تر و غمين‌تر از آن‌ام كه براي وجود نازنين و مباركت چيزي بنويسم.

مقتداي ما، امام هادي - فداك روحي-
شما را به جان مادرتان زهرا(سلام‌الله‌عليها) از خدا بخواهيد به دل ما آرامشي، سكينه‌اي، امان و ايمني از اندوهي عنايت كند.

آقاي ما، امام هادي - فداك روحي-
ما منتظريم تا دشمنان ناپاك و پليدت، حاصل تخم اهانت و بي‌شرمي‌شان را كه كِشته‌اند، درو كنند.


موضوعات فرعي: امام هادي
چهارشنبه 1391/02/27|توسط: عليرضا شاقليان | 22:44 |

چشمت را که مي‌بندی و در دنیای تصور و خیال، زمان را ۲۶ سال به عقب برمي‌گردانی، همه‌ي اين آدم‌هاي رنگارنگ و - بعضاً جلف‌پوش - كه در دور و اطرافت دارند قدم مي‌زنند و مي‌گويند و مي‌خندند، از نظر محو مي‌شوند و انبوهي از آدم‌هاي يك‌رنگ و خاكي‌پوش جاي‌شان را مي‌گيرد كه رو به آن ايوان بلند در ميدان نشسته‌اند و دارند سينه مي‌زنند و نوحه مي‌خوانند، هم آوا با صادق آهنگران: هيهات منا الذلة، هيهات منا الذلة...

خيلي از آن آدم‌ها ديگر امروز در بين ما نيستند، البته نه از جنس نبودن خيلي از اين آدم‌ها كه آن روز نبودند! از اين آدم‌ها شايد چيزي به يادگار نمانَد؛ اما از آدم‌هاي آن روز نقشي به دوام هميشگي تاريخ بر جا مانده و خواهد ماند. نقشي هزاران بار باشكوه‌تر و با عظمت‌تر و زيباتر از مجموعه‌ي تحسين‌برانگيز نقش جهان!

ياد و خاطره‌ي شهداي كربلاي چهار و پنج كه آن روز در معيت‌شان از ميدان امام (نقش جهان) اصفهان به جبهه اعزام شديم به خير! هر كجا هستند - مگر كجايند جز جوار رب رحيم؟! - جاي‌مان نزدشان خالي و دعاي‌شان در حق‌مان مستجاب باد! شهداي اصفهان، يزد، چهارمحال و بختياري و شهداي همه‌جاي ايران عزيز! علي‌الخصوص سرداران شهيد اصفهان: شهيد خرازي، شهيد ميثمي، شهيد همت، و شهيد شاهمرادي و....
----------------------------
۲-۳ روز اصفهان بودم، شهر قهرمانان راستين، همان‌هايي كه اسم‌شان را بردم. همه جا پر بود از بنرهاي تبريك و شادباش قهرماني تيم فلان در ليگ بهمان! آنقدر به در و ديوار ها نگاه كردم تا بالاخره چشمم به يك تابلو افتاد كه تمثال چند شهيد بزرگوار فوق به علاوه شهيد حاج احمد كاظمي و چند شهيد عزيز  ديگر بر آن نقش بسته بود. در شهر شهادت هم شهيدان گمنام و مغفولند؛ هيهات!
----------------------------
نسأل الله منازل الشهداء


موضوعات فرعي: كربلاي چهار , كربلاي پنج , اصفهان , سرداران شهيد
سه شنبه 1391/02/26|توسط: عليرضا شاقليان | 23:7 |

فاطمه زهرا (س)

مادر
در خانه هر كاري بكند، بچه ها هم ياد مي‌گيرند
مثلا شهيد بشود؛
مثل حضرت زهرا (سلام الله عليها).

ميلاد صديقه‌ي طاهره، حضرت فاطمه‌ي زهرا سلام الله عليها

و ميلاد فرزند برومندش، حضرت روح الله

و روز مادر مبارك باد.


موضوعات فرعي: حضرت زهرا
جمعه 1391/02/22|توسط: عليرضا شاقليان | 18:58 |

شهيد بهرام آرامي

بفرماييد بچا، بفرماييد! برادرا، بفرماييد! بفرماييد شربت! بفرماييد گلو تازه كنيد!

بفرما برادر! بفرما كاكا! بفرما دادا! بفرما اخوي!

آقا سيد، قربون جدت برم الهي، بفرما! آقاي نوروزي بفرما يكي ديگه هم بردار! آقاي كيانپور نوش جونت! مش احمد، الان خدمت شما هم ميام!

***

شربت نبود؛ كه نوشيدني گواراي بهشتي بود! كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ(مرسلات/۴۳). نه يخ داشت، كه حرارت هواي خوزستان را از جگرت بزدايد، نه شيرين بود كه قوت جانت باشد، اما گوارا بود و دلچسب! ليوانش هم آركروك فرانسه نبود، حالا كه خيلي بهداشتي و تميز بود، به جاي ليوان پلاستيكي رنگ پريده، شيشه‌ي مربا بود! توي يك سيني آلومينيومي!
دلت مي‌خواست دو ليوان برداري، مثل بهنام نوروزي، كه دارد ليوان دوم را هم بر مي‌دارد! شايد هم براي برادرش بر مي‌دارد! آخر اينجا خيلي‌ها خانوادگي آمده‌اند! مثل بهنام و پرويز و آن يكي برادرشان، كه اسمش را فراموش كرده‌ام! مثل نعمت‌الله و هدايت‌الله و عنايت‌الله سميع! مثل بهرام و نادر آرامي! آري، شهيد بهرام آرامي! هماني كه شربت آبليمو توزيع مي‌كند!

حالا مي‌داني كه چرا آن شربت گوارا بود!

چهارشنبه 1391/02/20|توسط: عليرضا شاقليان | 22:12 |
گاهي وقتها ديدن پيشرفت و تكنولوژي روز دلت را به درد مي‌آورد.

مثلا وقتي توي كمد يا تاقچه‌ي اتاقت يك دوربين عكاسي ديجيتالي مدرن نمي‌دونم چند مگاپيكسلي هست و در كنارش يك آلبوم زهوار در رفته‌ي بيست و چند ساله از عكس‌هاي محدودي كه زرد شده‌اند و محيط‌ها و آدم‌هاي خاكي توي آنها هر روز رنگ و روي‌شان كمرنگ‌تر و كمرنگ‌تر مي‌شود.

اي كاش آن روزها هم اين ابزارهاي توانمند بود و ابعاد بيشتري از اين گنجينه‌ي با ارزشي را كه در دل و روح رزمندگان محبوس است ثبت و ضبط مي‌كرد و به همه‌ي امروزيان و آيندگان نشان مي‌داد!

یکشنبه 1391/02/17|توسط: عليرضا شاقليان | 23:17 |
در کوله بار غربتم یک دل
از روزهای واپسین مانده است

عباس های تشنه لب رفتندشهيد
لب تشنه مشکی بر زمین مانده است

من بودم و او بود و گمنامی
نامش چه بود؟ انگار یادم نیست!

بر شانه های سنگی دیوار
نام تو ای عاشق‌ترین، مانده ست!

مثل نسیم صبح نخلستان
سرشار از زخم و سکوت و صبر

رفتید، اما در دل هر چاه
یک سینه آواز حزین مانده است:

«رفتیم اگر نامهربان بودیم»شهيد
- رفتند اما مهربان بودند-

«رفتیم اگر بار گران...» آری
بار گرانی بر زمین مانده است!

بر شانه‌ی خونین‌تان، یاران!
یک بار دیگر بوسه خواهم زد!

بر شانه‌ي خونین‌تان عطر
تابوت‌های یاسمین مانده‌ست

ز آنان برای ما چه می ماند؟
یک کوله بار از خاطرات سبز

از من ولی یک چشم بارانی
تنها همین، تنها همین مانده است!

علیرضا قزوه


موضوعات فرعي: عليرضا قزوه
پنجشنبه 1391/02/14|توسط: عليرضا شاقليان | 23:13 |

از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
هر كس سوره‌ي كهف را در شب‌های جمعه قرائت كند، با شهادت از دنیا خواهد رفت یا اینكه خداوند او را شهید برخواهد انگيخت و در روز قیامت، در صف شهدا خواهد بود.
(ثواب الاعمال، ص107)

پنجشنبه 1391/02/14|توسط: عليرضا شاقليان | 23:3 |

فاصله‌ي پست بازرسي ايران و عراق يك پل آهني است كه شايد ۱۰۰ متر طول دارد و بر روي يكي از آبگيرهاي زمان جنگ قرار گرفته است. الان هم جاي جاي آن آب باران جمع شده و زباله‌هاي پراكنده‌اي كه مسافران در مدت انتظارشان در اينجا ريخته و رفته‌اند. دفعه‌ي قبل، يك ساعت روي اين پل منتظر مانديم و از گرما عرق ريختيم؛ اما حالا اوضاع بهتر شده و نه از معطلي خبري هست و نه از گرما؛ چون دو طرف پل را شيشه نصب كرده‌اند و كولر فضاي داخل راخنك مي كند. تعدادي هم آب‌سردكن نصب كرده‌اند و روي پل هم تميز و مرتب است.

در بازرسي گمرك عراق، ديگر از هيبت منحوس سربازان عموسام خبري نيست و ظرف چند دقيقه مهر ورود در گذرنامه‌هاي‌مان ضرب مي‌شود و به سمت اتوبوس‌ها مي‌رويم و سوار مي‌شويم. طولي نمي‌كشد كه حركت مي‌كنيم. 

در بيابان‌هاي شلمچه-بصره صدها خودرو صادراتي ايران كه حتماً براي تاكسيراني وارد عراق شده‌اند  (زردرنگ هستند) ديده مي‌شود كه لايه‌ي ضخيمي از گرد و خاك روي آنها را پوشانده است. كمي جلوتر، نيروهاي عراقي دارند بيابان را مين‌زدايي مي‌كندد و با پرچم‌هاي قرمز و آبي دشت را علامت‌گذاري كرده‌اند. دقايقي بعد، از شهر بصره عبور مي‌كنيم؛ شهري كثيف و ويران كه جاي‌جاي آن پر از زباله و خصوصاً كيسه‌‌هاي پلاستيكي و ظروف يك بار مصرف است. از روي شط هم رد مي‌شويم. يك كشتي غرق شده در وسط رودخانه به چشم مي‌خورد. فكر كنم از سال‌هاي جنگ مانده باشد و هماني باشد كه در عمليات كربلاي چهار، در توجيه نقشه‌ي عمليات، به آن اشاره مي‌شد.


موضوعات فرعي: شلمچه , كربلاي چهار
پنجشنبه 1391/02/14|توسط: عليرضا شاقليان | 22:44 |
حالا كه در سفرنامه‌ي عتبات در سرزمين مقدس شلمچه‌ايم، گوشه‌اي از وصيت‌نامه‌ي يكي از شهداي عزيز اين وادي را بخوانيم: شهيد محمدعلي شمس، عزيزي كه پيكر مطهرش را چهل شب نسيم شبانگاهي دشت شلمچه نوازش مي‌داد.

«چنانچه از راه و هدف ما مي‌پرسيد، بدانيد هم آنست كه پيامبران و ائمه و شهداي راه خدا ترسيم نمودند و حسين ابن علي(ع) آن را به صورت خّط سرخي بر صفحه تاريخ نگاشت و ما دنباله‌رو همان خّط سرخ حسين(ع) هستيم. ما عاشقيم، عاشق حسين(ع)، عاشق الله، و يك فرد عاشق بجز معشوق خود به هيچ چيز ديگري نمي‌انديشد.
اندر سرما همّت كاري دگر است
معشوقه خوب ما نگاري دگر است
والله كه به عشق نيز قانع نشويم
ما را پس از اين خزان بهاري دگر است     
آري حتّي عشق را خزاني بيش نمي‌دانيم و مقصد و مقصود ما چيزي والاتر است كه آن را در هيچ مكتبي نمي‌توان گنجانيد. روي سخنم به مسلمانان رفاه طلب و بي‌تفاوت است كه در گوشه و كنار، راهيان  نور را مورد انتقاد قرار مي‌دهند: شما هرگز نخواهيد فهميد آنچه فهميده‌ايم، تا اينكه از خواب خرگوشي بيدار شويد و سر از لاك خود بيرون بياوريد و به سيل خروشان امت حزب‌الله بپيونديد كه سيل چون روان گرديد با خود مي‌برد آنچه را كه در مسيرش مي‌باشد و اين حقير به عنوان يك تذكّر مي‌گويم... هدفتان را از زندگي در چهار چوب خور و خواب و شهوات محدود نكنيد. هدفتان بايد بسيار گسترده و عميق باشد. بايد محدوده فكرتان را به اندازه كل آفرينش وسعت دهيد تا به آنچه در وهم نايد و آنجا كه عقل نگنجد، برسيد.»

-----------------
+ رباعي از مولاناست.
+ شهيد محمدعلي شمس:
          * تاريخ تولد: ۱۳۴۷
          * محل تولد: فرخ‌شهر (شهرستان شهركرد، استان چهارمحال و بختياري)
          * دانشجوي رشته‌ي رياضي دانشگاه كاشان
          * تاريخ شهادت: ۲۱/۱۰/۱۳۶۵
          * محل شهادت: شلمچه، منطقه‌ي عملياتي كربلاي ۵
+ شهيد شمس فرمانده دسته‌ي ما بود و از قبل از عمليات تا شب شهادتش حدود ۱۰۰ روز از بهترين روزهاي عمرم را در كنار او و ۲۰ نفر ديگر از گلهاي باغ ايمان به سر بردم. شهيد منصور شفيعي، شهيد اسحاق اسكندري، شهيد محمدعلي ترابي و شهيد قربانعلي بيگي، گل‌هاي پرپر اين دسته‌اند. يادشان جاودان و جاي ما نزدشان خالي. اي كاش شفاعت‌شان نصيب‌مان شود تا همان دسته را در خلد برين دوباره تشكيل دهيم!

سه شنبه 1391/02/12|توسط: عليرضا شاقليان | 21:56 |

ساعات سحر است و شب آرام شلمچه رو به صبح. ياد آن شب‌هايي كه تا صبح در همين بيابان پلك روي پلك نمي‌توانستي بگذاري به خير! چه صداي زوزه‌اي از موشك‌هاي ميني‌كاتيوشا از آسمان مي‌آمد و چقدر زمين زير پاي آدم مي‌لرزيد از شدت انفجارها در شلمچه‌ي ۶۵! حالا فقط نسيم خنك شلمچه نوازشت مي‌دهد. امشب هم يك شب است كه مي‌گذراني، در شلمچه‌ي ۹۱!

شنیده ای تو که محمود غزنوی شب دی
نشاط کرد و شبش جمله در سمور گذشت
یکی فقیر در آن شب لب تنور گرفت
لب تنور بر آن مستمند عور گذشت
علی الصباح بزد نعره‌اي که ای محمود
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

دشت مهربان شلمچه را با تمام خاطرات سرخ‌فامش بيرون درب تنها مي‌گذارم و به داخل حسينيه برمي‌گردم. همسفران در حال آمد و شد هستند. چند نفر دارند گوشي هاي تلفن همراه‌شان را بررسي مي‌كنند يا سيم كارت عراقي خريده‌اند و راه اندازي مي‌كنند. يكي دو نفر دراز كشيده‌اند و يكي به خواب عميقي فرورفته است. با تماشاي تصاوير نمايشگاهي مربوط به جملات بزرگان در وصف مقام معظم رهبري، قرائت قرآن و خواندن نماز، وقت را تا اذان صبح مي‌گذرانم.

كم‌كم دارد خوابم مي‌گيرد كه صداي قرآن از بلندگوها بلند مي‌شود و چند دقيقه بعد، اذان صبح را مي‌گويند. نماز جماعت را به امامت روحاني يكي از كاروان‌ها مي‌خوانيم و به دنبال آن، زيارت عاشورا توسط دو نفر از روحانيون ديگر قرائت مي‌شود كه البته چندان جالب و در حد انتظار نيست.

بعد از زيارت عاشورا، همه‌ي كاروان‌ها سفره پهن مي كنند و هر كاروان بر سر يك سفره مشغول صرف صبحانه مي‌شوند. صبحانه، نان و پنير و حلواارده است. بعد از جمع كردن بساط ناشتايي، يكي يكي كاروان‌ها را از بلندگوي حسينيه صدا مي‌زنند براي رفتن به گمرك. رويه عوض شده است و بايد در حسينيه بمانيم تا نوبتمان برسد. ما كاروان نهم از ده كاروان هستيم و حدود ساعت ۹ نوبت‌مان مي‌شود. به جاي معطلي در گمرك، در حسينيه استراحت مي‌كنيم و حتي يك ساعت مي‌توانيم دراز بكشيم و رفع خستگي كنيم. در گمرك كارمان سريع انجام مي‌شود و از گيت بازرسي رد مي‌شويم.

يكي دو نفر از همسفران درست موقع حركت از حسينيه بيرون رفته‌اند و از اتوبوس جا مي‌مانند. يكي از آقايان مي‌ماند تا راهنمايي‌شان كند با اتوبوس بعدي بيايند. وقتي پياده مي‌شويم، ساك و وسايل‌شان وسط راه مانده است و دريغ از يك آدم ايثارگر كه چند تا ساك را به داخل ساختمان جا به جا كند! ... و بالاخره پيدا مي‌شود. يادش بخير روزهايي كه كار را از دست هم مي‌قاپيدند در اين دشت مقدس!


موضوعات فرعي: شلمچه
دوشنبه 1391/02/11|توسط: عليرضا شاقليان | 13:14 |